X
تبلیغات
رایتل

حسین منزوی

غزل و دیگر اشعار حسین منزوی

دست در دست هم

می بری ام از یاد ، به دلم افتاده 

می کشی ام به عناد، به دلم افتاده

  

می زنی اش به زمین،شیشه عمر مرا 

گوئی ام: خود افتاد، به دلم افتاده

  

شادی از رفتن تو ، رخت بر می بندد 

می کند غم ، بیداد به دلم افتاده 

 

گرچه هستم اکنون ، سبز چون برگ چنار 

می شوم قسمت باد، به دلم افتاده

 

آخرش سهم من از عشق تو ، تیشه و مرگ

می شوم چون فرهاد، به دلم افتاده

  

وفرا می گیرد، کوس رسوائی من  

دشت، ده، قریه، بلاد، به دلم افتاده 

 

گرچه مانند خوره ، یأس و دل کندن و شک 

و از این دست زیاد، به دلم افتاده:

 

ولی از عشق تو باز ، خشت خشت تن من 

شود از نو بنیاد، به دلم افتاده

 

دست در دست هم،از جاده ها می گذریم

می شویم از نو شاد، به دلم افتاده

 

 

علی محمد- آذر ۷۷ ایوان

[ جمعه 10 تیر‌ماه سال 1390 ] [ 10:38 ب.ظ ] [ کاوه ] [ 2 نظر ]